اعماق این صدای من، انگار درد می کند
سنگین شده نـــگاه من، انــــگار درد می کند
می خواهم از تو بچینم یک ستاره، ولی
این دســـتهای نحیف من انگـار درد می کند
می خواهم از تو برایت یک غزل بکشم
امــــا نمی شود، قلم انــــگار درد می کند
حرف از دلم نزن چه بگویم ز حـــال او
قندآب بیـــاور، دلم انـــــگار درد می کند
فنجانِ چای بیــــــاور که انگار این ســرم
حدست درست، ســـرم انگار درد می کند
بی خوابیــــم را چه کنم، مرهــــمی بده
خواب هم غلط نکنـــــــم انـــگاردرد میکند
حالم گرفته است، چه بگویم که بــــازهم
آری دوباره اشک و آه من انگار درد می کند
دیروز زود رفت، ولی امروز طولانی ست
جانا، عصا، پای جناب فردا انگار درد می کند







خيلي از ما ها نيست. من، تو و هماني كه يك جايي همين نزديكيها نشسته و به ريش نداشتهي ما مي خندد. ميخواهم اين را بنويسم و بعد بروم سراغ امتحان بعدي. چون اگر از شر همين كلماتِ سرگردان رها نشوم. حساب آخرين امتحان هم با كرام الكاتبين است.




