تبليغاتX
شعر و عکسهای عاشقانه

شعر و عکسهای عاشقانه

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

 


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است .

 

 

+نوشته شده در 5 Oct 2009ساعت10:15 AMتوسط piruz | |

    پیروز

                        

+نوشته شده در 3 Oct 2009ساعت1:4 PMتوسط piruz | |

يگانه پناه‌ِ روزهايِ وحشت و ناامیدی!

 

اين را براي تو مي‌نويسم. براي تو كه هيچ‌وقت اينجا را نمي‌خواني. تمام خواندني‌ها ي تو خلاصه شده توي كتاب‌هاي تاريخي و سياسي و روزنامه‌ها و  تمام شنيدني‌هايت در اخبار – كه هر نيم ساعت يك‌بار دنبال مي‌كني- و من نمي‌فهمم كه در عرض نيم ساعت چه اتفاقات مهمي بايد در دنيا رخ داده باشد! اصلن مهم نيست كه تو اينجا را نمي‌خواني؛  كه تو هميشه، همه‌چيز را از نگاه خسته‌ي من مي‌خواني!

خيلي وقت است كه ديگر غر نمي‌زني كه چرا اين‌قدر اخبار براي من كم‌اهميت است. خيلي وقت است كه ديگر نمي‌گويي كه خواندن اين كتاب‌ها و سايت‌ها براي من كافي نيستند. فكر مي‌كنم صداي دائمي گوينده‌ي اخبار را از اتاقم مي‌شنوي!

مي‌خواهم اعتراف كنم كه گوش‌هايت شنواترين گوش‌هاي دنيا هستند-حتا اگر به‌واسطه‌ي كهولت سن سنگين شده باشند- تو بي صداترين فريادها را هم مي‌شنوي، زماني كه توي گلويم خفه مي‌شوند.

از همان روزهاي كودكي- از همان روزهايي كه بزرگ‌ترينِ دنياي كوچكم بودي- هميشه وحشت اين‌كه روزي برسد كه بيشتر از همه دوستم نداشته باشي، آزارم مي‌داد. مخصوصن زماني‌كه به‌اصرار تو زودتر از زمان مقرر يادگيري عربي و انگليسي را شروع كردم و من اصلن دلم نمي‌خواست، عربي ياد بگيرم. و تازه بعد كلي كلنجار رفتن با اعصاب تو، باز هم كلمات سخت عربي را غلط مي‌خواندم و تو عصباني مي‌شدي. حتا كار به‌جايي رسيد كه براي يادگيري من، پاداش نقدي تعيين كردي!  و من از تو خواستم كه براي از بر كردن شعر هم، جايزه تعيين كني! و بقيه‌اش را هم كه خودت حتمن يادت مي‌آيد. به‌سرعت برق و باد شعر حفظ مي‌كردم و كلي كاسب مي‌شدم.

ولي هم‌چنان عربي را دوست نداشتم! يادت مي‌آيد وقتي مي‌خواستي كلمه‌ي " لينبذن" را توي مغز من فرو كني؟ كتاب را پرت كردي و من چقدر ترسيدم كه نكند ديگر دوستم نداشته‌باشي.

بعدها توي مدرسه عربي را خوب ياد گرفتم. ولي همچنان دوست نداشتم. هنوز هم دوست ندارم. اين را خودت خوب مي‌داني. چرا كه هنوز هم وقتي معني برخي آيات قرآن را كه مي‌پرسي و من دست و پا شكسته معني مي‌كنم، متوجه مي‌شوي كه در اين مورد_دست‌كم_ به تو نرفته‌ام. حتا تحمل موسيقي عربي را هم ندارم! اما در يادگيري انگليسي خدايي‌ش اذيتت نكردم.

بزرگ‌تركه شدم. فهميدم كه نه! تو هميشه دوستم داري، حتا اگر دختر سركشي باشم، حتا اگر خودم را بزنم به‌ نفهمي! و هي حرفت را گوش ندهم و براي تو _ خلاصه‌ي هر چه خوبي و مهرباني_ دردسر درست كنم.

اين سرآغاز سوء استفاده ي من از دوست‌داشتگي تو بود! به‌قول رومن رولان" اگر مي‌خواهي دوستت داشته باشند، محبتت را پر نشان نده!" ولي مگر مي‌شد؟ مگر مي‌توانستي؟

تو كارت درست بود. همه‌چيز عالي و بي‌نقص بود. من شاگرد خوبي نبودم! نخواستم كه باشم. مي‌خواستم خودم بروم، خودم ببينم، خودم بفهمم، خودم بجنگم، خودم بميرم! امان از دست اين " خودم"!

راستش را بخواهي توي اين‌همه‌سال دوبار بدجوري از تو خجالت كشيدم و شرمنده‌ات شدم. يكي‌اش همين چند وقت پيش بود، كه شرمندگي‌ام دو چندان بود. زماني كه اعتراف كردم كه من اشتباه كرده‌ام. آن‌هم براي بار دوم از همان نوع بار اولي‌اش!  و  تو اصلن سرزنشم نكردي! سركوفت نزدي! باز هم دل‌داري‌ام دادي و گفتي همين‌كه به‌موقع متوجه شده‌ام، خودش كلي ارزش دارد. ولي من آدم موقع‌شناسي نيستم پدرجان! من خيلي چيزها را خيلي دير متوجه مي‌شوم. درست وقتي كه خيلي دير مي‌شود. وقت‌شناسي يا به قول ديگر "آن تايم بودن" اين نيست، كه هميشه سر وقت، سر قرارهايت حاضر بشوي و هيچ كس را هيچ‌وقت خدا معطل نكني(عادت هميشگي خانوادگي‌مان را مي‌گويم) موقع‌شناسي براي خيلي از فرصت‌هاي زندگي مهم است! گفتي كه خدا بزرگ است، بزرگ‌تر از تصور من و تو. و من همه‌اش فكر مي‌كردم، خدا مثلن چقدر بزرگ است؟ آن‌قدر بزرگ هست كه اندوه‌هاي من توي بزرگي‌اش گم شود؟ براي اولين بار ولي با تحكم با من حرف زدي و گفتي حتا اگر تغيير عقيده بدهم. اين‌بار ديگر اجازه‌ي اشتباه به من نخواهي داد. اولين بار بود كه جمله‌ي امري از تو مي‌شنيدم پدر! پيش خودم فكر كردم، كاش اين تحكم را خيلي سال پيش بكار مي‌بردي! 

ولي نه! مي‌دانستم به عقيده و انديشه‌هايم هر چند نادرست احترام مي‌گذاشتي و هيچ‌وقت به هيچ كاري مجبورم نكردي! كاري كه خيلي‌ها با فرزندان‌شان كردند؛ ديده‌ام و تو هم ديده‌اي. ولي بگذريم از اين كهنه دردها!

مدت زيادي نيست كه فهميده‌ام كه چرا مردم اين‌قدر دوستت دارند و هيچ‌كس از تو كدورتي به دل ندارد! اعتراف مي‌كنم، خيلي وقت‌ها از مهرباني‌هاي بي حد و اندازه‌ات به مردم حرصم مي‌گرفت و لجم در مي‌آيد. هميشه گمانم اين بود كه بخشش و بزرگواري غير ضروري تو باعث مي‌شود كه مردم ما را خانواده ساده لوحي حساب كنند!خيلي طول نكشيد، فهميدم كه احترام خيلي‌ها به من به‌خاطر اين است كه دختر تو هستم!

اين‌روزها بدجوري پرمان به‌هم گير كرده! مدام بحث و جدل! تو مي‌گويي من حق ندارم، كه به صرف اين‌كه عده‌ي معدودي با نقاب مذهبي بودن، گند زده‌اند به ايمان من، تمام انسان‌هايي از اين دست را محكوم كنم و بي اعتماد و بي‌ايمان شوم به همه‌ي آنها. ولي پدر جان من خيلي از آنها را ديده‌ام ( معدود نيستند به‌خدا) كه با ظواهر مذهب، (نه خود مذهب) مجوز تمام خطاها و كج‌رويي‌ها را براي خودشان صادر كرده‌اند و  تمام  اعتقادات و تفكرات معصومانه‌ي افرادي چون مرا به تمسخر گرفته‌اند.

مي‌دانم كه دقيق نمي‌داني كه در چند سال گذشته، بر من چه گذشته ( نمي‌خواهم كه بداني و دل‌شكسته شوي) و گرنه شايد از دست من دل‌خور نمي‌شدي!

مهربانِ من، سزاوار هر چه نيكويي و خوبي

مي‌دانم كه دختر خوبي برايت نبودم. ( تو هميشه تعارف مي‌كني و به‌خاطر دلم مي‌گويي كه بودم) ولي باور كن، كه مي‌خواستم، باشم." من بد بودم ولي بدي نبودم"

من اگر اندك آبرو و آگاهي دارم، به‌واسطه‌ي افكار بلند بزرگواري چون تو است. تو به من آموختي عزت نفس و آزادي گرانبهاترين گنج ‌هاي انسان هستند و هزينه‌ي گزافي هم دارند!  تو تنها مردي هستي كه در كنارت حتا يك لحظه هم ضعف رايج  زن بودن جامعه ‌ي امروز را حس نكردم. و اين خود بزرگ‌ترين نعمت زندگي من است. ( مي‌داني كه خيلي برايم مهم است)

دوستت دارم بيشتر از هركس و هر چيز! حتا اگر بگويي" هنوز هم درست نمي‌فهمم"حتا اگر بيشتر از همه دوستم نداشته باشي ( مي‌دانم كه چنين اتفاقي نخواهد افتاد.)

دستت را مي‌بوسم.

 * عنوان پست شعری از احمد شاملو است.

+نوشته شده در 3 Oct 2009ساعت10:10 AMتوسط piruz | |

خبرم رسيد امشب كه نگار خواهي آمد

سر من فداي راهي كه سوار خواهي آمد              

 

به لبم رسيده جانم، تو بيا كه زنده مانم

پس از آن‌كه من نمانم، به‌چه كار خواهي آمد

 

غم و قصه فراقت بكشد چنان كه دائم

اگرم چو بخت روزي به‌كنار خواهي آمد

 

منم و دلي و آهي، ره تو درون اين دل

مرو ايمن اندر اين ره كه فگار خواهي آمد

 

همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر كف

به‌اميد آن‌كه روزي به شكار خواهي آمد

 

كششي كه عشق دارد، نگذاردت بدينسان

به‌جنازه گر نيايي، به مزار خواهي آمد!

 

به‌يك آمدن ربودي، دل و دين و جان خسرو

چه شود اگر بدينسان دو سه بار خواهي آمد

 

"امير خسرو دهلوي"

+نوشته شده در 3 Oct 2009ساعت10:9 AMتوسط piruz | |

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد."1

 

 

امتحانم را گند زدم.به همين سادگي. اين مدت را با جان كندن درس خواندم. اصلن هر چه فكر مي‌كنم، مي بينم كه جان كندن چيزي جداي از جانِ خيلي از ما ها نيست. من، تو و هماني كه يك جايي همين نزديكي‌ها نشسته و به ريش نداشته‌ي ما مي خندد. مي‌خواهم اين را بنويسم و بعد بروم سراغ امتحان بعدي. چون اگر از شر همين كلماتِ سرگردان رها نشوم. حساب آخرين امتحان هم با كرام الكاتبين است.

داشتم با يك حس مضحكِ مقدس مي‌جنگيدم انگار. همان حسي كه در تمامِ اين سال‌ها مي‌خواست حاليم كند كه من خوبم، من پاكم. همان حسي كه نمي فهميد من بدونِ تمام آن تابوها هم خوب بودم. همان حسي كه مرا وادار به خود سانسوري كرد و نقاب تيره‌اي بر روشنايي روحم كشيد و خواست كه نبينم و نفهمم. ولي من مي ديدم و مي‌فهميدم! گمان مي‌كردم، شايد دانش ماورايي‌اش را ندارم.( از همان حرف‌هايي كه همه‌مان مثلن مي فهميم و در واقع هيچ‌كدام‌مان نمي‌فهميم!)

اساسن با خودناباوري و عقب نشيني‌هاي نابجا ،هرچه كه اسمش روابط انساني بود، را به گه كشيدم و تازه چقدر هم حس فداكاري و از خودگذشتگي مفرط بهم دست داده بود!

تقصير هيچ‌كداممان نبود. اينجا همه بي تقصير،مقصرند! مگر اين‌كه خلاف آن ثابت شود! تازه گروهي از ما بواسطه‌ي شهروند درجه دو بودن، بيشتر از گروه ديگر مقصريم.

تاريكي را مي‌گذارم براي همه‌ي آنهايي كه عشيره‌شان از همين تبار است. من هنوز هم "پوست چشمانم از تصور ذرات نور مي سوزد."2 هنوز هم مي‌توانم به هر آن‌چه كه حتا اسمش" زنده‌ماني" است نه " زندگاني" دلخوش باشم. چرا كه" زندگي دام نيست/ عشق دام نيست/حتا مرگ هم دام نيست/ چرا كه ياران گمشده آزادند/آزاد و پاك..."3

 براين باورم كه هنوز همان دستي كه قرار است كه "برهاندم تا به در آيم"4همين دست‌هاي لاغر و استخواني خودم است!

جرمم غير قابل بخشايش نيست! مي‌خواهم خودِ خودم باشم. فقط همين. حالا اين خود چه اشكالي دارد، كمي هم ديوانه باشد. كمي سر به‌هوا. كمي ترسو، كمي تنها و كمي هم احتمالن عاشق! تازه كمي هم هسته‌ي آلبالو قورت دهد!  به نظرتان اشكال دارد؟

"من خوبم! اما تو باور نكن"5

 

 

تذکر : اشاره به شعر شاعران ذیل می‌باشد نه اصل شعر.

1-فروغ فرخزاد

2-فروغ فرخزاد

3-احمد شاملو

4-ماركوت بيگل

5-سيد علي صالحي

+نوشته شده در 3 Oct 2009ساعت10:5 AMتوسط piruz | |

"هرگز از مرگ نهراسيده ام،
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باري همه از مردن در سرزميني ست
که مزد گورکن
از آزادي آدمي
افزون باشد.
جستن،
يافتن
و آن گاه به اختيار برگزيدن،
و از خويشتن خويش بارويي پي افکندن

اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم۱ "

 

 

 

 

ساناز هم مرد. به‌همين سادگي! اين‌روزها چقدر همه چيز به‌سادگي اتفاق مي‌افتد! جان دادن، جان سپردن، دل دادن، دل كندن! اه كه چه حالِ مزخرفي دارم.تصور جزغاله شدن آن چهره زيبا و دوست‌داشتني، رواني‌ام مي‌كند. طاها درست 12 روز بعد تولد يكسالگي‌اش بي‌مادر شد.

170 نفر ديروز تكه پاره شدند و باز "هنوز نانِ گندم خوب است، هنوز آب مي‌ريزد پايين، اسب‌ها مي‌نوشند."2

هنوز هم روسيه خوب همسايه‌اي است! هنوز هم توپولف‌هايِ مهربانش، جان عزيزان ما را مي‌گيرند.

و من هنوز به صد و هفتاد خانواده‌اي فكر مي‌كنم، كه سال‌هايِ سال بايد با كابوسِ پيكرهاي متلاشي شده‌ي عزيزان شان دست و پنجه نرم كنند. من هنوز به دو گوني گوشت و استخوانِ سوخته از صد و هفتاد نفر فكر مي‌كنم، كه قرار است بين صد و هفتاد خانواده تقسيم شود!

من هنوز به طاهاي يكساله، فكر مي‌كنم، كه ديگر هيچ‌ تصويري از مادر به‌خاطر نخواهد آورد. و به رضا و رضاها كه از همسران‌شان حتا قبري براي پنج‌شنبه‌ها ي غمگين‌شان ندارند.

 

خدايا خوبي؟ سلامتي؟ ملالي نيست؟

+نوشته شده در 3 Oct 2009ساعت10:3 AMتوسط piruz | |

در پستوی کاه گِلی قلبم،

کنار یاس های سپید خاطرات،

قاب عکس تو را به یادگار گذاشته ام،

تا عطر شیرین نگاهت

                    برای همیشه

                            در دالیج نیلی ذهنم سرگردان باشد!

می دانم.....

می دانم که قلبم این روزها سنگدلانه میزند!

می دانم ذهنم این روزها لجبازی پیشه کرده!

می دانم چشمانم این روزها قساوت قلبم را به عاریه گرفته اند!

می دانم صدایم دیگر حتی برای خودم هم نا آشناست!

این روزها....

سرگردان کوی سرگردانی ام!

تپیدن های قلبم را خوب گوش جان بسپار!

                                                

اینها دیگر آخرین تپش هاست

آخرین نفس هاست

آخرین بودن ها.....!

دیگر صدای ساز نگاهم، سکوت تنهایی ات را بر هم نخواهد زد.

دیگر عطر یاس های کبودِ احساسم را نخواهی شنید

دیگر دستان سردم را نخواهی یافت.

                         

 

دیگر،

   آتش فشان سوزان لبهایم

             به خواب زمستانی رفته است

                                    شاید برای همیشه...!

                                                  

 

+نوشته شده در 1 Oct 2009ساعت11:5 AMتوسط piruz | |

 

اعماق این صدای من، انگار درد می کند            

                                                   سنگین شده نـــگاه من، انــــگار  درد می کند

می خواهم از تو بچینم یک ستاره، ولی            

                                                     این دســـتهای نحیف من انگـار درد می کند

می خواهم از تو برایت یک غزل بکشم         

                                                     امــــا نمی شود، قلم انــــگار درد می کند

حرف از دلم نزن چه بگویم ز حـــال او        

                                                      قندآب بیـــاور، دلم انـــــگار درد می کند

فنجانِ چای بیــــــاور که انگار این ســرم            

                                                     حدست درست، ســـرم انگار درد می کند

بی خوابیــــم را چه کنم، مرهــــمی بده             

                                                     خواب هم غلط نکنـــــــم انـــگاردرد میکند

حالم گرفته است، چه بگویم که بــــازهم

                                                      آری دوباره اشک و آه من انگار درد می کند

دیروز زود رفت، ولی امروز طولانی ست

                                                    جانا، عصا، پای جناب فردا انگار درد می کند

+نوشته شده در 1 Oct 2009ساعت11:4 AMتوسط piruz | |

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش


زآن باده که در میکده ی عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش  


در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک 

جهدی کن و سر حلقه رندان جهان باش  


دلدار که گفتا بتوام دل نگرانست 

گو میرسم اکنون به سلامت نگران باش  


دل خون شد از غصه ی آن لعل روانبخش 

ای درج محبت، به همان مهر و نشان باش  


تا بر دلش از غصه غباری ننشیند 

ای سیل سرشک، از عقب نامه روان باش  


حافظ که هوس می کندش جام جهان بین 

گو در نظر آصف جمشید مکان باش

+نوشته شده در 30 Sep 2009ساعت9:52 AMتوسط piruz | |

چگونه با تو بگويم که عاشقي مستم
 
چگونه با تو بگويم که عاشقت هستم

هزار بار نوشتم هزار واژه ي زيبا !

براي گفتن بيتي به سوگ واژه نشستم

براي آنکه خودم را به عشق بسپارم

تمام شب که به يادت سکوت شکستم

عزيز و ناز دل من چگونه با تو بگويم

که من اسير نگاه دوچشم تو هستم

براي آنکه دوباره ببينمت ، زيبا

شبانه روز دلم را به استخاره نشستم

شراره ي دل عاشق ، ستاره ي شب تارم

چگونه با تو بگويم که عاشقي مستم


+نوشته شده در 30 Sep 2009ساعت9:51 AMتوسط piruz | |